X
خوش آمدید
1-غضنفر چراغ جادو پیدا می کنه دست میکشه روش غولش در میاد میگه : دو تا آرزو بکن . میگه : یه نوشابه خنک می خوام که هیچ وقت تموم نشه . غوله بهش می ده یکم می خوره میگه : به به یکی دیگه هم بده . 2-یکی 15 سال به یک مورچه یاد می ده که چگونه با یک چوب غذا بخوره مورچه رو میاره تو میدون تا به مردم نشون بده همه دور تا دور وایساده بودن نگاه می کردند . غضنفر از اونجا رد می شه می بینه همه عقب وایسادن مورچم وسطه می ره با پا مورچه رو له می کنه می گه : آخه مگه مورچم ترس داره . 3-به غضنفر می گن : تا حالا موز خورده ای .می گه : همون که هستش یک وجبه 4-مشتری : آقا چرا دیگه می خواهی توی حلقم را کیسه بکشی . دلاک : آخه خودت گفتی گلوم چرک کرده 5-غضنفر می ره کله پاچه فروشی یارو بهش می گه : قربان چشم بگذارم . اون می گه : نه آقا حداقل صبر کن من برم قایم بشم . 6- غضنفر سوار اتوبوس مي شه ميره يه گوشه وايممیسه ز راننده بهش ميگه : آقا این همه صندلی خالی چرا نمیشینی ؟ غضنفر می گه : حالا صبر کن دو دقیقه دیگه همین یه ذره جا هم پیدا نمی شه. 7-غضنفر میره راهپیمایی می بینه شلوغه بر می گرده . 8-غضنفر میره شکار خرگوش صدای هویج در میاره . 9-غضنفر پرتغال خونی می خوره ایدز می گیره . 10-غضنفر می افته تو چاه فامیلاش سند می گذارند درش میارند . 11-می خواستن غضنفر رو شکنجه روحی بدن می فرستندش تو یک اتاق گرد می گن : برو یک گوشه بشین . 12-مرد : قسم می خوری که منو به خاطر پول هایم دوست نداری . زن : یه ایران چک بده تا قسم بخورم . 13-غضنفر می خواست گردو بشکنه گردو رو میگذاره زیر پاهاش بعد آجر می زنه تو سرش . 14-غضنفر میره حموم آب جوش بوده با نلبعکی دوش می گیره . 15-غضنفر میره ماه عسل یادش میره زنش را ببره . 16- غضنفر دو تا دزد می گیره زنگ می زنه 220 . 17- تمساح میره گدایی میگه : به من بد بخت مارمولک کمک کنید .
+ نوشته شده در 1388-تير-14ساعت 08:56 توسط پویا نظرات(0) - ارسال نظر - - لینک مطلب
كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپری " را می شناسند. اما شاید همه ندانند كه او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیكتاتوری فرانكو می جنگید . او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ا ی به نام لبخند گرد آوری كرده است . در یكی از خاطراتش می نویسد كه او را اسیر كردند و به زندان انداختند او كه از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مینویسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همین دلیل بشدت نگران بودم . جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا كنم كه از زیر دست آنها كه حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یكی پیدا كردم وبا دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی كبریت نداشتم . از میان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یك مجسمه آنجا ایستاده بود . فریاد زدم "هی رفیق كبریت داری؟ " به من نگاه كرد شانه هایش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزدیك تر كه آمد و كبریتش را روشن كرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این كه خیلی به او نزدیك بودم و نمی توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر كرد میدانستم كه او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ....ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت وبه او رسید و روی لبهای او هم لبخند شكفت . سیگارم را روشن كرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشمهایم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اینكه او نه یك نگهبان زندان كه یك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا كرده بود . داری؟ " با دستهای لرزان كیف پولم را بیرون آوردم وعكس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ایناهاش " او هم عكس بچه هایش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهایی كه برای آنها داشت برایم صحبت كرد. اشك به چشمهایم هجوم آورد . گفتم كه می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم.. دیگر نبینم كه بچه هایم چطور بزرگ می شوند . چشم های او هم پر از اشك شدند. ناگهان بی آنكه كه حرفی بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن كه به شهر منتهی می شد هدایت كرد نزدیك شهر كه رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنكه كلمه ای حرف بزند.
+ نوشته شده در 1388-تير-13ساعت 04:11 توسط پویا نظرات(0) - ارسال نظر - - لینک مطلب